قالب وبلاگ قالب وبلاگ
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

فروغ فرخ زاد| Forog Farrokhzad
 
کانون هواداران شادروان: فروغ فرخزاد

سلام.خوش آمدید....از همه صفحات وبلاگ دیدن فرمایید.نظر فراموش نشود
 
نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1391 توسط کیمیا


در حباب کوچک
روشنایی خود را می فرسود
ناگهان پنجره پر شد از شب

شب سرشار از انبوه صداهای تهی
شب مسموم از هرم زهر آلود تنفس ها
شب ...
گوش دادم
در خیابان وحشت زده تاریک
یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد
زیر پا له کرد
در خیابان وحشت زده تاریک
یک ستاره ترکید
گوش دادم ...
نبضم از طغیان خون متورم بود
و تنم ...
تنم از وسوسه
متلاشی گشتن
روی خطهای کج و معوج سقف
چشم خود را دیدم
چون رطیلی سنگین
خشک میشد در کف ‚ در زردی در خفقان
داشتم با همه جنبش هایم
مثل آبی راکد
ته نشین می شدم آرام آرام
داشتم
لرد می بستم در گودالم
گوش دادم
گوش دادم به همه زندگیم
موش منفوری در حفره خود
یک سرود زشت مهمل را
با وقاحت می خواند
جیر جیری سمج و نامفهوم
لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود
و روان می شد بر سطح فراموشی
آه من پر بودم از شهوت ‚ شهوت مرگ
هر دو پستانم از احساسی سرسام آور تیر کشید
آه
من به یاد آوردم
اولین روز بلوغم را
که همه اندامم
باز میشد در بهتی معصوم
تا بیامرزد با آن مبهم آن گنگ آن نامعلوم
در حباب کوچک
روشنایی خود را
در خطی لرزان خمیازه کشید

‏Photo: دریافت............تولدی دیگر 
1342 شمسی

در حباب کوچک 
روشنایی خود را می فرسود 
ناگهان پنجره پر شد از شب 
شب سرشار از انبوه صداهای تهی 
شب مسموم از هرم زهر آلود تنفس ها 
شب ...
گوش دادم
در خیابان وحشت زده تاریک 
یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد
زیر پا له کرد
در خیابان وحشت زده تاریک 
یک ستاره ترکید 
گوش دادم ...
نبضم از طغیان خون متورم بود 
و تنم ...
تنم از وسوسه 
متلاشی گشتن 
روی خطهای کج و معوج سقف 
چشم خود را دیدم 
چون رطیلی سنگین 
خشک میشد در کف ‚ در زردی در خفقان 
داشتم با همه جنبش هایم
مثل آبی راکد 
ته نشین می شدم آرام آرام
داشتم
لرد می بستم در گودالم
گوش دادم
گوش دادم به همه زندگیم
موش منفوری در حفره خود 
یک سرود زشت مهمل را 
با وقاحت می خواند 
جیر جیری سمج و نامفهوم 
لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود 
و روان می شد بر سطح فراموشی
آه من پر بودم از شهوت  ‚ شهوت مرگ 
هر دو پستانم از احساسی سرسام آور تیر کشید 
آه 
من به یاد آوردم
اولین روز بلوغم را 
که همه اندامم 
باز میشد در بهتی معصوم 
تا بیامرزد با آن مبهم آن گنگ آن نامعلوم 
در حباب کوچک 
روشنایی خود را 
در خطی لرزان خمیازه کشید‏


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : میهن اسکین