قالب وبلاگ قالب وبلاگ
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

فروغ فرخ زاد| Forog Farrokhzad
 
کانون هواداران شادروان: فروغ فرخزاد

سلام.خوش آمدید....از همه صفحات وبلاگ دیدن فرمایید.نظر فراموش نشود
 
نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1391 توسط Admin

کامیا ر

این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه ی تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

این آخرین ترانه ی لالایی ست
در پای گاهواره ی خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
Photo: ‎ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت  مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانۀ رسوا را

پروین اعتصامی‎
Unlike ·  · 


کامیا ر

این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه ی تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

این آخرین ترانه ی لالایی ست
در پای گاهواره ی خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو

بگذار سایه ی من سرگردان
از سایه ی تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما، نه غیر خدا باشد

من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشت های نازک و سردم را

آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده، من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که ، زن، بودم

چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمان ها را
بینی شکفته در دل هر آواز

اینجا، ستاره ها همه خاموشند
اینجا، فرشته ها همه گریانند
اینجا، شکوفه های گل مریم،
بیقدر تر ز خار بیابانند

اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری

بگذار تا دوباره شود لبریز
چشمان من، ز دانه ی شبنم ها
رفتم ز خود که پرده براندازم
از چهر پاک حضرت مریم ها

بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره ی توفانست
پروازگاه شعله ی خشم من
دردا، فضای تیره ی زندانست

من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشت های نازک و سردم را

با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو، طفلک شیرینم
دیریست کآشیانه ی شیطانست

روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه ی درد آلود
جویی مرا درون سخن هایم
گویی به خود که مادر من او بود
Photo: ‎شعری برای تو
کامیا ر

این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه ی تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

این آخرین ترانه ی لالایی ست
در پای گاهواره ی خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو

بگذار سایه ی من سرگردان
از سایه ی تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما، نه غیر خدا باشد

من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشت های نازک و سردم را

آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده، من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که ، زن، بودم

چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمان ها را
بینی شکفته در دل هر آواز

اینجا، ستاره ها همه خاموشند
اینجا، فرشته ها همه گریانند
اینجا، شکوفه های گل مریم،
بیقدر تر ز خار بیابانند

اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری

بگذار تا دوباره شود لبریز
چشمان من، ز دانه ی شبنم ها
رفتم ز خود که پرده براندازم
از چهر پاک حضرت مریم ها

بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره ی توفانست
پروازگاه شعله ی خشم من
دردا، فضای تیره ی زندانست

من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشت های نازک و سردم را

با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو، طفلک شیرینم
دیریست کآشیانه ی شیطانست

روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه ی درد آلود
جویی مرا درون سخن هایم
گویی به خود که مادر من او بود‎



تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : میهن اسکین