قالب وبلاگ قالب وبلاگ
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

فروغ فرخ زاد| Forog Farrokhzad
 
کانون هواداران شادروان: فروغ فرخزاد

سلام.خوش آمدید....از همه صفحات وبلاگ دیدن فرمایید.نظر فراموش نشود
 
نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391 توسط کیمیا

روایتی از بزرگداشت فروغ در ظهیرالدوله

دوستی دارم بسیار نزدیک ( تو مایه های برادر ) هر وقت اتفاق خاص یا حتی ساده ای می افتد می گوید این یه نشونس ! یه نشونه از طرف خدا برای این که ما را متوجه چیزی یا اتفاقی کند . روی دوستی هیچ وقت سعی نکردم این حرف – ابولفضل – را جدی بگیرم و بیشتر مواقع این جمله می پیچد به شوخی های دوستانه و بعد از چند دقیقه فراموش می شود.


اما روز پنجشنبه – 24 بهمن - برای من روزی بود با یک نشانه. نشانه ای که پیش از اتفاق افتادن آن فکرش را نمی کردم و به خاطر چند اتفاق خرده و ریزه آن روز می گفتم این پنج شنبه روز من نیست . با یکی از دوستانم قرار داشتم که با هم به یک قبرستان برویم . جایی که پدرم بارها برایم از آن گفته بود و من تا آن روز – پنج شنبه – وقت نکرده بودم یا شاید سعی نکرده بودم که سری به آنجا بزنم . همین تعریف ها دلیلی شد تا با یکی از دوستانم عصر پنجشنبه را اختصاص دهیم به بازدید از قبرستان (آرامگاه) صفا یا همان ظهیرالدوله .


ادامه دارد....

جایی که بسیاری از افراد معروف در آنجا آرام گرفته اند تا به دور از هیاهوی پر شدن قبرستانی چون بهشت زهرا (س) بقیه عمرشان را زیر خاک تجریش بگذرانند .


حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود که سوار یکی از تاکسی های سر خیابان دربند شدیم تا ما را به ظهیرالدوله ببرد، راه زیادی نبود بعد از تقریباً 3 یا 4 دقیقه رسیدیم . از ماشین پیاده شدیم و با این که بار اولی بود آنجا می رفتیم ، از تعقیب کردن دیگر افراد بازدید کنند به راحتی در ورودی را پیدا کردیم . کوچه ای کوتاه بود که با چند پله شروع می شد و می رسید به دری آهنی و طوسی رنگ که می شد آبی آسمانی هم دیدش ، با شیشه های زرد و آبی دور تا دور در . ریسه ای که جلوی آفتاب رنگ به رخساره نداشت هم بالای آن آویزان بود . چند نفری پشت در جمع شده بودند و پشت در ( داخل آرامگاه ) نیز چند نفر دیگر . پدرم گفته بود که این قبرستان تا یک ساعت مشخص باز است و اگر بسته بود پولی به مسئول آرامگاه بدهید ، در را باز می کند تا وارد شوید . جلو رفتیم و موضوع را پرسیدیم به خیال این که با یک اسکناس سبز یا شاید هم آبی رنگ داخل شویم . اما پسری آنسوی در نشسته بود و بی توجه بود به درخواست های ورود و خروج .



همه پشت در آرامگاه

نه می گذاشت کسی داخل شود و نه می گذاشت کسی خارج شود . به این بهانه که موقع خروج افراد داخل ، بیرونی ها داخل نشوند ، چون قبرستان بعد از ساعت 3 یا 4 باید بسته می شده و حالا که ساعت 5 است هنوز عده زیادی داخل قبرستان هستند و باید بیرون بروند و کسی هم اجازه ورود ندارد .


اما بالاخره اصرار افراد پشت در نتیجه داد و پسر مو بلوند در را باز کرد که داخلی ها خارج شوند ، اما وقتی خواست در را ببندد افراد بیرون با دست در را نگه داشتند و به هر زوری بود وارد شدند ، البته اضافه کنید داد و بیداد پسرک را که « این آخرین سال است ، به پلیس زنگ می زنم و ...» و چند جمله دیگر که البته آراسته بود به چند فحش آبدار و نیمه آبدار که نثار پدرش می شد .


اما این تمام ماجرا نبود ، چون تا رسیدن به دو مقبره سرشناس آرامگاه صفا یک در دیگر هم بود ، که آن هم بسته بود . جلوی آن هم چند نفر ایستاده بودند که کسی نباید وارد شود . مردم اعتراض داشتند به ابن موضوع و شاکی از این که چنین جایی چرا نباید مسئول و برنامه ای مشخص داشته باشد ، اگر چه برخی میان جمعیت می گفتند که این قبرستان یک ملک خصوصی محسوب می شود و کسی با آن کار ندارد که البته از سوی دیگران این موضوع غیر قابل باور بود.

تجمع پشت در دوم


یکی داد می زد و آن یکی دعوت می کردش به آرامش ، چند دقیقه ای چنین گذشت تا کسی که کلید در دوم دستش بود با این شرط که تنها 7 یا 8 دقیقه فرصت برای بازدید هست ، راضی شد در را باز کند .


وارد که شدیم به غیر از آرامگاه با شکوه ، اما ساده ملک الشعرای بهار در کنار دیوار چمعیتی 30 یا 40 نفره جلب توجه می کرد . افرادی آرامگاه فروغ فرخزاد را در حلقه خود داشتند و یکی میانشان شعر می خواند.یکی تمام می کرد و دیگری شروع می کرد به شعر خواندن . این موضوع همچنان ادامه داشت و گاهی صدای زنی می آمد و پس از آن صدای مردی که شعر می خواند. جلوتر رفتم ، روی قبر فروغ گل بود در کنار دیس حلوایی که 2 یا 3 قاشق بیشتر از آن باقی نمانده بود . چند شاخه گل رز ، چند شاخه گل نرگس هم روی قبر بودند که عکسی سیاه و سفید از فروغ را حاشیه داده بودند ، عکسی معروف از فروغ که سیگار به دست دارد.

چند کوزه شکسته و شمع روشن هم بالای قبر بودند .  این جا بود که دوستم خیلی آرام – بدون این که کسی متوجه شود – کنار گوشم گفت : امروز چندمه ؟


گفتم : نمی دونم ! فکر کنم 24 رمه . 24 بهمن .


گفت : تعطیل امروز سالگرد مرگ فروغه دیگه .


گفتم : ااااا ! جدی می گی ؟ نمی دونستم .


گفت : من می دونستم ، ولی اصلاً یادم نبود .


نگاهی به هم کردیم آمیخته به تعجب ! و ادامه به  اصطلاح مراسم را دنبال کردیم .


مراسم با این که خود جوش بود و به تلاش برخی از فروغ دوستان ترتیب داده شده بود ، اما نظم خاصی داشت. همهمه نبود و همه به نوبت به فروغ ادای احترام می کردند . یکی شعری می خواند برای فروغ و دیگری شعری می خواند از فروغ .  کسی دکلمه می کرد و آن یکی زیر آواز می زد . همه گوش می دادند . چند نفری هم عکس می گرفتند با دوربین های غیر حرفه ای. بازار موبایل هم داغ بود، فیلم برداری و عکس برداری از مراسم سالروز مرگ فروغ . برخی نیز گوش می دادند به شعر خوانی ها و البته قدم می زدند در فضای قبرستان که موزه ای را می مانست آرام و ساده با برگ های خشکی که پاییز را روی قبرها به زمستان رسانده بودند .

جمعی از مشتاقان


 


صدای پسرک جوان دوباره در فضای قبرستان پیچید که خواهش می کرد مردم قبرستان را ترک کنند و زیر قولشان نزنند .


یکی درمیان جمعیت بلند خواند : ای ایران ، ای مرز پر گوهر . . . و دیگران همراهش شدند تا مراسم تمام شد و یکی یکی به سمت در خروجی رفتند .اون روز نه من و نه دوستم چیزی درباره تاریخ مرگ فروغ نمی دانستیم و این اتفاق کاملاً بدون هماهنگی رخ داد و باعث شد روزی که فکر می کردم حداقل برای من روز خوبی نیست ، به یکی از بهترین و به یادماندنی ترین روز های چند سال اخیر زندگی ام تبدیل شود . ما میهمان سر زده سالروز مرگ فروغ بودیم .


حالا هر وقت اتفاق جالب و حتی ساده ای برایم بیافتد به یاد ابولفضل می افتم که می گفت : این یه نشونس ! یه نشونه از طرف خدا. . .




تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : میهن اسکین