قالب وبلاگ قالب وبلاگ
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

فروغ فرخ زاد| Forog Farrokhzad
 
کانون هواداران شادروان: فروغ فرخزاد

سلام.خوش آمدید....از همه صفحات وبلاگ دیدن فرمایید.نظر فراموش نشود
 
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1392 توسط Admin

گفتگوی صدرالدین الهی با "فروغ"
من در 30 سالگی متولد شدم!

دکتر صدرالدین الهی، چند هفته پیش از کشته شدن فروغ در حادثه رانندگی با او در استودیو ابراهیم گلستان مصاحبه کرد. شب همان روزی که فروغ کشته شد با سیاوش کسرائی غم خاموشی فروغ را گرفتند و روز خاکسپاری فروغ بر تل خاکی که بر سینه فروغ نشست، ایستاده و جمعیت را نظاره کرد. ابراهیم گلستان را دید در گوشه ای از ظهیرالدوله. او نیز به خاک رفتن فروغ دیدگانش را تاب نیآورده و گورستان را ترک کرد.Photo: ‎گفتگوی صدرالدین الهی با

گفتگوی صدرالدین الهی با "فروغ"
من در 30 سالگی متولد شدم!

دکتر صدرالدین الهی، چند هفته پیش از کشته شدن فروغ در حادثه رانندگی با او در استودیو ابراهیم گلستان مصاحبه کرد. شب همان روزی که فروغ کشته شد با سیاوش کسرائی غم خاموشی فروغ را گرفتند و روز خاکسپاری فروغ بر تل خاکی که بر سینه فروغ نشست، ایستاده و جمعیت را نظاره کرد. ابراهیم گلستان را دید در گوشه ای از ظهیرالدوله. او نیز به خاک رفتن فروغ دیدگانش را تاب نیآورده و گورستان را ترک کرد.
دکتر الهی از این مجموعه، یعنی مصاحبه، شب کشته شدن فروغ و روز خاکسپاری او گزارشی را در کیهان لندن منتشر کرده است. دو عکس زیبا از فروغ نیز زینت بخش این گزارش است، که هر دو عکس را ابراهیم گلستان، برای نخستین بار از آلبوم شخصی خویش برای انتشار در اختیار دکتر الهی گذاشته است. این عکس ها را گلستان در مسیر یک راهپیمائی و شاید کوه پیمائی در بلندی های اطراف تهران از فروغ گرفته است.
من که مشوق دکتر الهی برای انتشار دوباره مصاحبه اش با فروغ و خاطرات روز خاکسپاری فروغ بودم، (دکتر الهی خود نیز درابتدای نوشته اش به این مسئله اشاره کرده است) سعی کردم از مصاحبه و گزارش دکتر الهی، خلاصه ای در حد و ظرفیت فیسبوک و خوانندگان روی فیسبوک تهیه کنم، که می خوانید.

دکتر الهی می نویسد:
علی خدایی چندی پیش در یک گفتگوی تلفنی به من گفت که فلانی، اگر می توانی، در باره فروغ بنویس؛ چرا که این روزها مزار او در گورستان ظهیرالدوله تهران میعادگاه دوستداران شعر معاصر فارسی به ویژه خود فروغ است. و ادامه داد که جوانان به سر گور او می شتابند، بر آن گل می گذارند و شعرش را می خوانند. و من خوشحال شدم که پیش بینی فروغ در مورد خود و شعرش درست از آب در نیامد. فروغ گفته بود:

«بعدها نام مرا باران و باد پاک می شویند از رخسار سنگ گور من. گمنام می مانم به راه، فارغ از اندیشه نام و ننگ. و حالا یعنی «بعدها» شاعر «مرگ من روزی فرا خواهد رسید»

می داند که گورش گمنام نیست و باد و باران نام او را از رخسار سنگ نشسته است.

آن روز، صبح و شب پیش از آن

برف می بارید، آسمان از صبح پنداری که در شب بود و در انتظار رسیدن آن برای همیشه در سکوت آرمیده. گاه بعضی ها به سکسکه می پیوست و گاه هق هقی در فضای گورستان می پیچید. مثل ترکیدن پی در پی لامپ های چراغ برق در زیر باران. باران اشک سرازیر بود. ابراهیم گلستان سواره آمد. دوری در گورستان زد و خواب زده و به شتاب راهش را کشید و رفت تا نبیند که آن یگانه اش چگونه به «بعدها» می پیوندد.
دهان سیاه گور گشوده بود و صدای ناهنجار یک قاری پیر، ناله و شیون مادر و خواهرها را، در قبای سبز آیات می پوشاند. تل خاکی بود آماده برای پوشاندن پیکری در کفن سفید و دسته گلهایی آماده تر برای نهادن بر گور. جلوتر از همه، دسته گل علیاحضرت فرح پهلوی ریاست عالیه انجمن حمایت از جذامیان به خاطر فیلم «خانه سیاه است» ساخته «فروغ فرخ زاد» و برنده جایزه بهترین فیلم مستند در فستیوال «اِوبرهاوزن». (آلمان)
در چشم به هم زدنی فروغ در خاک ها بود و بر فراز توده ای از خاک، سیاوش کسرایی با همان شور همیشگی می خواند:

آی گلهای فراموشی باغ
مرگ از باغچه خلوت ما می گذرد داس به دست
و گلی چون لبخند، می برد از بر ما

شب پیش که خبر مرگ ناگهانی فروغ در شهر پیچید، من و همسرم در خانه سیاوش و مهری میهمان بودیم. سیاوش آن اتاق بود و مهری گفت دارد شعری برای فروغ می سازد من می دانستم که سیاوش باید زخمی بخورد تا فریادی برآورد و فریاد زخم خورده شب پیش را در فضای گورستان ظهیر الدوله شنیدم. شعرش در مرگ فروغ این طور تمام شده بود:

شعر در پنجره مهتابی
گریه سر داد و غریبانه نشست

پیش از این که فروغ از خانه اش به استودیو بیاید من گلستان را تماشا می کردم. فروغ، با چشم پف کرده و صورت شسته وارد اتاق شد و من جلو پایش بلند شدم. ابراهیم بلند نشد، چو سرپا ایستاده بود که فروغ آمد.
فروغ درست مثل بچه ای که صبح به معلمش سلام می کند به ابراهیم سلام کرد. او هم جوابش را داد. کمی مهربان تر از یک معلم.
کنار دست من که نشسته بود، همه اش زیر چشم ابراهیم را می پایید و هوای او را داشت. مثل بچه ای که می خواهد در امتحان تقلب کند و می ترسید معلمش ببیند. به حرف هایی که در باره آن دو شنیده بودم خیلی کوتاه فکر کردم و فکرم را یک شعر خود فروغ قطع کرد:

«معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد.
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تایید می کند».
من از صفر شروع کردم. خودم را پاک زدم به خنگی تمام و گذاشتم که فروغ حرف هایش را بزند و ابراهیم را اذیت کند. از احمقانه ترین و ساده ترین سئوال ها شروع کردم. پرسیدم:

برای چه شعر می گویید؟

- برای این که احتیاج دارم. شعر برای من به شکل یک احتیاج مطرح است، احتیاجی بالاتر از خوردن و خوابیدن، چیزی شبیه نفس کشیدن. منظورم این است که این احتیاج به طور ضروری برای من مطرح است. شعر در من پراکنده شده است، یک زمانی بود که من این موجود را کنار دیگر چیزها به صورت یک چیز مجرد و خارج از خودم تصور می کردم. حالا مدتی است که او در من نفوذ کرده است، یعنی مرا فتح کرده است و به این جهت من از شعر جدا نیستم. آن وقت ها شعر را باور نداشتم.

این که می گویم باور نداشتم باز خودش مراحلی دارد. زمانی بود که من شعرم را به عنوان یک وسیله تفنن و تفریح می پنداشتم. وقتی از سبزی خرد کردن فارغ می شدم، پشت گوشم را می خاراندم و می گفتم خوب بروم یک شعر بگویم. بعد زمانی دیگر بود که حس می کردم اگر شعر بگویم چیزی به من اضافه خواهد شد و حالا مدتی است که هر وقت شعر می گویم فکر می کنم چیزی از من کم می شود. یعنی من از خودم چیزی را می تراشم و به دست دیگران می دهم. برای همین است که شعر به صورت یک کار جدی برایم مطرح شده و حالا روی آن تعصب دارم. یک زمانی بود که من وقتی شعر می گفتم خودم شعرهای خودم را مسخره می کردم. اما حالا اگر شعرم را مسخره بکنند عصبانی می شوم. برای این که خیلی دوستش دارم. مدت ها زحمت کشیدم تا توانستم این چیز غریبه وحشی را برای خودم رام کنم.
او حرف می زد و از یگانگی خودش با شعر سخن می گفت و من این یک بیت را از کتاب «تولدی دیگر» با خودم زمزمه می کردم:

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته

کلمه واقعا باید جایش در شعر مشخص باشد، اگر نتواند جای واقعی خود را به دست بیاورد، یک چیز زائد و اضافی است و ما نباید به اضافات بپردازیم. صنعت حذف کردن کم از هنر به کار گماشتن نیست. اضافه بر این اگر چیزی می خواهید به ماهنامه آرش مراجعه کنید.

موضوع شعر شما چیست؟
- در چه زمانی؟
مگر شما تاریخ نویسید؟
خنده اش گرفت و گفت:
- شعر من با خود من پیش آمده است، من متاسفم که کتاب های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» را بیرون داده ام. افسوس می خورم که من چرا این شروع را با «تولدی دیگر» شروع نکرده ام.
ابراهیم گلستان پرید وسط حرف و گفت:
- اگر بتوانیم نام این حالت را یک نوع کشف و شهود بگذاریم، فروغ در این مرحله از شعر قرار دارد. به کشف دنیای بیرونی برخاسته و شهود این دنیا را در خودش یافته.

فروغ: بله در خودم یافته ام. به همین جهت امروز موضوع شعر من همه چیز می تواند باشد، از پارو کردن برف تا عوض کردن قنداق بچه. از تفاهم کامل یک مرد با پوست یک زن و از نگاه کردن به یک کوچه خالی در شب و منظره دو تا اتومبیل که سخت با هم تصادف کرده اند. این ها همه برای من موضوع شعر است.

بعد از «تولد دیگر» شما دارای یک نوع مشرب فکری در شعر شده اید .

- بله، به هر حال بعد از «تولد» باید بزرگ شد، باید رشد کرد، این تولد برای من در آستانه سی سالگی به وقوع پیوست و حالا تصور می کنم شعری که خالی از فکر باشد نمی تواند مرا راضی کند.
من خودم برای خودم فکر دارم، از دیگران متاثر نمی شوم و تلاش می کنم که صاحب یک فکر مستقل باشم. شاعرهای فرنگی روی من اثر زیادی نگذاشته اند.

در شعر باید همیشه تازه نفس بود و مجال نداد که خستگی و پیری- منظورم پیری ذهن است- آدمی را از پا درآورد. فاتحه دیگران را از دم به خوانید، همه تمام شده اند.

گلستانی باز پرید وسط و گفت:
- راحتت کنم، بسیاری از این ها اصلا شاعر نبوده اند، مدتی با شعر لاس زدند و چون رامشان نشد، حالا حالت دون ژوآن های پیر را دارند که می خواهند لاف مردی و مردانگی بزنند.

فروغ اسم خیلی ها را برد که قبول نداشت و من در یک لحظه احساس کردم که موج خودخواهی اندک اندک به پای او نزدیک می شود
در باره ابدیت چطور فکر می کنید؟
- از تداوم انسان در گیاه، گل و حیوان.

معتقد به جاوید ماندن انسان نیستید؟
- از نظر جسم خیر.

روح را قبول دارید؟
- نه.
در سال ها بعد از مرگتان ابدیت پشت سر نام شما با شعر شما وجود خواهد داشت. در کتاب «عصیان» شعری به نام «بعدها» ساخته اید، این یک برخورد حسی و سطحی از شما و مرگ است، شما در آنجا می نویسید:

«بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

اما به اعتقاد من شما که در «تولدی دیگر» زائیده شده اید و حالا پیام آور مفاهیم تازه ای در شعر ما هستید. گورتان نمی تواند گمنام بماند. شما نمی توانید بعد از مرگتان فارغ از اندیشه نام و ننگ باشید. برایتان قضاوت هایی خواهد شد.
حالا فرض کنید که مردم و رفتم، گور پدرشان هر چه می خواهند بگویند، من برایم این مهم است که تا زنده هستم با شعرم زندگی کنم و احساس شعرم را در زیر پوست تنم داشته باشم.

شما تصور می کنید اگر من ابدی بشوم چیزی در این دنیا به من خواهند داد، یا اصلا آن دنیایی وجود دارد که بنده بخواهم فکر شاعرانه امروزم را به آن مشغول کنم؟

- فروغ فقط خندید و خمیازه کشید- خسته شده بود- گفتگو دراز بود و او کم حوصله. اظهار امیدواری کرد که باز هم یکدیگر را به بینیم؛ اما دیگر هرگز این فرصت دست نداد.

محله سپید و سیاه، شماره 701
جمعه 5 اسفند ماه 1345
Photo: ‎گفتگوی صدرالدین الهی با



تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : میهن اسکین